ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 در غم آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد درغم آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد
درغم آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد

ارتباطات
صفحه نخست

پست الکترونیک
پرینت از صفحه

 کلبه تنهایی رو صفحه خانگی خود کنید

---------------------------

در شبان غم تنهایی خویش،عابد چشم سخنگوی توام،من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام

---------------------------

پیام مدیر وبلاگ
خیلی از شما ممنونم که به وبلاگ من هم یه سری زدین خوشحال میشم با نظرات و پیشنهادات و انتقادات خود در کامل تر کردن وبلاگ مرا یاری کنید امیدوارم لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری کرده باشید

نویسندگان وبلاگ و طراح قالب

آرمان ساعی

موضوعات وبلاگ

قالب وبلاگ

شعرهای عاشقانه

بهترین های عکس

اس ام اس های توپ و خفن

تاریخ ایران و جهان

زندگینامه محمد جلال الدین بلخی

عضویت در وبلاگ

نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :

ورود کاربران

نام کاربری :
کلمه عبور :


شعرهای موجود در صفحه

...می نویسم از تو

نجواها

من از تو می مردم

اندوه پرست

موج

یادی از گذشته

وداع

غزل

شراب و خون

اس ام اس نظر سنجی

نظرسنجی 

وبلاگ دوستان

www.q-k.blogfa.com

khaneye-arezoha.blogfa.com

خبرنامه وبلاگ

با عضویت در خبرنامه وبلاگ از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید

نام      
ایمیل       


 

فیلتر شکن قوی

برای استفاده از فیلترشکن سایت فیلتردار را بعد از این کد در اینترنت اکسپلورر بنویسید

 

 

آمار وبلاگ


طراح قالب
Your Image Thumbnail
www.kolbeye-tanhaee.blogsky.com

عکس های عاشقانه

Your Image Thumbnail

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه پیشگوی بسیار جالب

جمله ی عاشقانه ی خود را در (سوال شما)بنویسید سپس پیشگویی کن

را بفشارید جواب شما در قسمت (جواب پیشگویی)نوشته می شود

جمله ی پیش فرض:منو دوست داره؟

                             سوال شما: 

                                                                                                      

                           جواب پیشگو:

...می نویسم از تو                     
می نویسم،می نویسم از تو
می نویسم تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل کافی نیست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
می نویسم،همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ،به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتی باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
مینویسم،می نویسم از تو
...تا تن کاغذ من جا دارد
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
...می نویسم،می نویسم از تو
نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره
نجواها                                 
رستنی ها کم نیست
من و تــــو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتـنی ها کم نیست
من و تــو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز
چنـیـن درهـم و برهـم گفــتیم
دیدنی ها کم نیست
من و تــو کم دیدیم

بی سبب از پاییز
جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست
من و تــو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاپ گل سرخی را ترسیدم
خواندنی ها کم نیست
من و تـو کم خواندیم
 
من و تو ساده ترین شکل سرودن را
در معبر باد
بادهانی بسته واماندیم
من و تو کم خواندیم
من و تــــو واماندیم
من و تـــــو کم دیدیم
من و تـــو کم چیدیم
من و تــــو کم گفتیم
وقت بیداری فریاد
!چه سنگین خفتیم
من و تو کم بودیم
من و تو اما
در میدان ها
آنک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ما می بیـنیم
ما به اندازه ما می چینیم
ما به اندازه ما می گوییم
 
ما به اندازه ما می روییم
 
من و تو
خم نه و
در هم نه
کم هم نه
که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم
در شب این جنبش
نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم
،من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده
با هم باشیم
...گفتنی ها کم نیست
 
نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

من از تو می مردم                                              

من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی که من خیابان ها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها،گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکررمی شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها،گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ما

تو با چراغ هایت می آمدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه های اقاقی می خوابیدند

و من در آینه تنها می ماندم

...تو با چراغ هایت می آمدی

تو دست هایت را می بخشیدی

تو چشم هایت را می بخشیدی

تو مهربانی ات را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانی ات را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند

تو لاله ها را می چیدی

تو گونه هایت را می چسباندی

به اظطراب پستان هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت رت می چسباندی

به اظطراب پستان هایم

و گوش می دادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مرد

تو گوش می دادی

.اما مرا نمی دیدی

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

اندوه پرست      

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

کاش چــون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند،شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

...نغمه ی من

همچو اوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

:پیش رویم

چهره ی تلخ زمستان جوانی

:پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهان

:سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

موج         

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سرکش و ناشکیبا

که هر لحظه ات می کشاند به سویی

نـسیـــم هزار آرزوی فریــبـا

تو موجی

تو موجی و دریای حسرت مکانت

پریشان رنگین افق های فردا

نگاه مه آلوده ی دیدگانت

تو دائم به خود درستیزی

تو هرگز نداری سکونی

تو دائم ز خود می گریزی

تو آن ابر آشفته ی نیلگونی

...چه می شد خدایا

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده ی خود

تو را می ربودم... تو را می ربودم

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

یادی از گذشته

شهری ست در کناره ی آن شط پر خروش

با نخل های در هم و شب های پر ز نور

شهری ست در کناره ی آن شط و قلب من

آنجا اسیر پنجه ی یک مرد پر غرور

شهری ست در کناره ی آن شط که سال هاست

آغوش خود به روی من و او گشوده است

در ماسه های ساحل و در سایه های نخل

او بوسه ها زچشم و لب من ربوده است

آن ماه دیده است که من نرم کرده ام

با جادوی محبت خود قلب سنگ او

آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق

در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او

ما رفته ایم در دل شب های ماهتاب

با قایقی به سینه ی امواج بی کران

بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب

بر بزم ماه نگاه سپید ستارگان

بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر

بوسیده ام دو دیده ی در خواب رفته را

در کام موج،دامنم افتاده است و او

بیرون کشیده دامن در آب رفته را

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت

ای شهر پر خروش،تو را یاد می کنم

دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار

من با خیال او دل خود شاد می کنم

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

وداع  

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم،تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو،ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به،که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم،صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم،خنده به لب،خونین دل

می روم،از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

غزل

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستی ات،که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها،فروغ تو بنشست و رنگ باخت

اورا به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

شراب و خون

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم،خدا را، زخمه ای

زخمه ای،تا برکشم آواز خویش

برلبانم قفل خاموشی زدم

بــا کلیــدی آشنا بازش کـــنـید

کودک دل رنجه ی دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان کز شور می

باز گویم قصه ی افسون او

رنگ چشمش را چه می پرسی ز من

رنگ چشمش کی مرا پابند کرد

آتشی کز دیدگانش سر کشید

این دل دیوانه را در بند کرد

من چه می دانم سر انگشتش چه کرد

در میان خرمن گیسوی من

آنقدر دانم که این آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن،شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

گم شدم در پهنه ی صحرای عشق

در شبی چون جهره ی بختم سیاه

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

بر سرم بارید باران گناه

مستی ام از سر پرید،ای هم نفس

بار دیگر پر کن این پیمانه را

خون بده،خون دل آن خودپرست

تابه پایان آرم این افسانه را

نوشته شده توسط آرمان،نظر یادت نره

1 2

آرامگاه واژه ی پوچی است وقتی که مردگان در تنگنای گور هم آسوده نیستند